تبليغاتX
پیامبر کوچک - 2شعر تازه
2شعر تازه

علی رضا پنجه ای

 

رازهای کودکی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

و رازها ی کودکی مرا کشف نکردند

من تنها لب به لب واهمه دوختم

خدا را خدا را چاره ای جز بی پناهی ام شد

آشوب ها را از بام چون برف سیاه شده از دوده ی بخاری روفتم

ما را از این زمستان چیزی جز سرما نماند

بهار بهانه ی قطار زندگی شد که بار دیگر شتابناک بگذرد

بی آن که مرا به خاطر داشته باشد:

مسافر غمگین شهر آرزوها

که سوخت و هیچ بستری برای فردا سبز نگذاشت

تابستان ۱۳۸۶

 

باورها را روی اسب پاشاندم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باورها را روی اسب پاشاندم

عصر نجیبی بود

زمین که بوی یورتمه می زد  

بذری که  سبز کرده بود

علف های پشت ران اسب را

را  را  دیدم

گفتم از در چه خبر

گفت رفته گور باباش

نمی دانم خانه ی که

از چه پرسیدم

گفت این روزها با به می گردد

دست هایی با یک چشم دارد و

یکی کوتاه تر از دیگری ست

یکی کوتاه تر که نیامد کارشان بالا گرفت بالاتر

فرهیختگی ست

از این آبستن تر نکشیدم

تنگ تر ندیدم

طناب را 

بالا بالا بالاتر

می کشی ش

بکشش

می میره

بمیره

کیشمیشی تر از این که نمیشه  میشه

می خلاصنت

به تو چه

نمی دونم

می دونی!

بازم بخون برام

می خونم طوری نیست

می خوام برم

یک جایی همین طرف ها

کدوم کوه؟

خدا که باشه کافی ست

بعدش؟

باور کنم؟

نکنی ...

هاچین و واچین

هر چی رو نچین

 گل ها رو بچین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

تحریر اول :  ۲۹ مهر۸۶تحریر دوم: ۹ دی۸۶

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت13:21توسط علی رضا پنجه ای |

آمار وب سایت

  • بازديدها :