تبليغاتX
پیامبر کوچک - علیرضا پنجه ای

و اما اژدهای مرگ امیر را به چنگال گرفت

سال نهنگ است ، هم  سال اژدهاست. هر چه بود برای نمایش گیلان بد بود. حالا حالا باید منتظر بود تا کسی هم چون امیر بدر طالعی عاشق پیدا شود که زندگی اش را به طور حرفه ای وقف هنر نمایش کند. امیر بدر طالعی بدرود...

http://www.bebinnews.com/Image/News/20c4f80ab5.jpg

بدرطالعی کارگردان، و بازیگر تیاتر و تلویزیون در روز دوم فروردین  در پی سردردهای مکرر و مراجعه به بیمارستان ، پس از انجام عمل جراحی به  علت مرگ مغزی  دیده از جهان فرو بست.   هم از این رو اعضای بدن امیر شامل قلب، کبد و دو کلیه اش  با موافقت خانواده‌اش  به چهار بیمار  اهدا شد، تا با مرگ خود  زندگی دوباره به آنها ببخشد.

امیر بدر طالعی متولد ۲۰ تیر ۱۳۵۳ در شهر رشت او  سال  ۱۳۶۷با بازی در تئاتر فعالیت هنری خود را آغاز کرد  نیز  با صدای مرکز گیلان به عنوان بازیگر همکاری داشت  و با عنوان مربی تئاتر با آموزش و پرورش هم چنین.

امیر بدر طالعی اوایل دهه ی ۷۰ دوره عالی بازیگری و کارگردانی را زیر نظر حمید سمندریان سپری کرد و پس از آن دوره بازیگری سینما را در کارگاه آزاد بازیگری به مدیریت امین تارخ پشت سر گذاشت. 

زنده یاد  بدرطالعی در کنار آموزش تیاتر  به عنوان بازیگر، کارگردان، طراح صحنه و نویسنده نیز حضور داشته است  و تا لحظه مرگ مسئول گروه تئاتر رویداد و گروه تئاتر خانه فرهنگ گیلان بوده است.
این بازیگر حضور در ۱۲ سریال تلویزیونی از جمله از یادرفته و آوازچیکا را تجربه کرد و مجری برنامه‌های هفت در هفت و فلش در صدا و سیمای مرکز گیلان بود. 
امیر بیش از 30 اثر نمایشی نظیر 'افسون معبد سوخته' نوشته نغمه ثمینی، 'در مصر برف نمی بارد' نوشته محمد چرمشیر و 'آرش' نوشته بهرام بیضایی را كارگردانی كرد. 
شایان ذکر است به‌زودی تله فیلم «چهارشنبه خاتون» و «برگ سبز» با بازی  او  بر روی آنتن شبکه های صدا و سیما می رود.


برچسب‌ها: امیر بدر طالعی, علیرضا پنجه ای, سال اژدها و نهنگ, نمایش گیلان, تیاتر گیلان
!! نوشته شده توسط علی رضا پنجه ای | 10:14 | یکشنبه ششم فروردین 1391 •

خداحافظ رفیق! اباذر غلامی هم رفت یادداشت علی رضا پنجه ای

                عکس اباذر غلامی را نشان می دهد

یک شعر کوتاه از:علی رضا پنجه ای      

                                                    اباذرِ غُلامی صاف ُ سادهِ دیله­ره

تی دیل خوایه

من که قطره­ی­مه

تی دیله دریا مئن

                      ببارم

نانی جه غورصه

او ابری که انه دیل

                        مره بیگفته­بو

ا َدور و زمانه گورخانه مانستن

ا َنه جه ریشه خوشکه کود

منبع: وب سایت پیامبر کوچک۲۳ بهمن ۸۵

خداحافظ رفیق!

گیلان امروز-علی رضا پنجه ای ۲۹ بهمن ۹۰:اباذر غلامی(شاعر، ترانه سرا و گیلان پژوه) هم پر کشید و رفت. اباذر سبب شده بود  برای دومین بار پس از دوره ی تاسیس اصلی و نه رسمی خانه فرهنگ گیلان پایم به خانه باز شود. اصرار او بود وگرنه من در این دوره ی کاری فشرده ی ادبی شدیدا کم وقت بودم. اباذر همیشه آدم بود.مهربان و بی ادعا توی گیله وا یک شعر گیلکی تقدیمش کرده بودم. به خاطر انسان بودنش و این که از خانه ی فرهنگ هرگز برای بزرگ نمایی و کسب و کارش بهره نگرفته بود ، خودش و کارش و موقعیت اجتماعی اش را وقف خانه می کرد.چیزی که خانه نیاز به آن دارد. برای منافع خانه منافع خودش را به مخاطره می انداخت.  حرف و انتقادش را رک بازگو می کرد.می گفت مکان جدید خانه بزرگ است تو مستقل برای خودت کارگاه باز کن.گفتم اباذر ! برادرم! مسایلی  هست که بگذار بگذریم تا فرصتی مناسب که تو  سرحال شوی....

پیش از آن که سرطان فرو کاهدش! البته حرف می زدیم از راه تلفن و پیامک،  اما دیدار به یاد ماندنی مان باز می گردد به مکالمه ی عصر ۵ شنبه ای که گفت سایه آمده می خواهد تو را ببیند در کارگاه شعرت ، و قرار گذاشتیم . سایه  در کارگاه شعر ۵ شنبه ها همیشه گام نهاد. با محمد باقری و ناصر مسعودی  هم که بعد به اشتیاق دیدار سایه به جمع  پیوست. همان دیداری که جریانش  در گیله وا ادبی که هم زمان سردبیرش بودم منعکس شد.

مثل اباذر کم است آدم ها سیاه شده اند  آدم ها کاسب کار شده اند. دلم برای جوک های پیامکی اش تنگ می شود.اباذر شدن سخت است. که اگر سخت نبود دوستانش هم می توانستند اباذر شوند.من دست و پا سوخته ام اباذر! مراسمت اگر چه نمی توانم بیایم اما جایی تو دلم برای تو همیشه خالی ست. خداحافظ رفیق!

 

یک شعر از « اباذر غلامی »

 نويسنده: « اباذر غلامی »

« اباذر غلامی »

تب مرا حریف نی یه

فقط می جانا آتشا زنه

بازین واچایه شه بیرون

ولی تی زرخ گی مراکوشه

کی زرخˇ زرخˇ کاله زیتونا مانه

نشینه دیلˇ تان و هیچ بیرون نیشه

تی زرخˇ گب مرا کوشه .

برگردان به فارسی :

تب حریفم نیست

فقط به جانم آتش می زند

بعد از آن سرد می شود و بیرون می رود

ولی حرف تلخ تو مرا می کشد

که تلخ تلخ است مثل زیتون کال

در ته دل می نشیند و هیچ بیرون نمی رود

حرف تلخت مرا می کشد .

منبع: سایت آنات


برچسب‌ها: اباذر غلامی, سایه, گیله وا, خانه فرهنگ گیلان, علیرضا پنجه ای
!! نوشته شده توسط علی رضا پنجه ای | 14:2 | جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 •

من و تو یکی بودیم/ یکی بود/ یکی نبود از :محمدعلی بزرگ نیا

من و تو یکی بودیم/ یکی بود/ یکی نبود"محمدعلی بزرگ نیا

عزیزم. زمانی که تو در بیمارستان سوانح و سوختگی   رشت بستری بودی پرستاری که سوختگی هایم را می شست گفت ۴۰ نفر پیس از قطع بدون آگاهی بخشی قبلی گاز را آن جا آورده اند و یکی ۸۸ درصد سوخته و نگفته بودند او تو بودی اما گفتند مردنی ست.مزدک حسابی تو بستر سوختگی با خبر مرگ تو مرا سوزاند. احساس کردم دوباره آتش گرفته ام.

بچه هایی که آن شب در نقد و بررسی شعرهایت بودند زنگ زدند . بچه های حلقه ی شاعران ۵ شنبه ها همیشه را می گویم. بخواب می دانم خسته ای  فر شته ها در هوای پر از کدورت بال هاشان زودتر خسته می شود.


برچسب‌ها: محمدعلی بزرگ نیا, علیرضا پنجه ای, خانه ی فرهنگ گیلان
!! نوشته شده توسط علی رضا پنجه ای | 13:32 | جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 •

RSS